تاريخ : یکشنبه 28 اردیبهشت1393 | 16:2 | نویسنده : رز سرخ |

 

زن زندگیست و مرد امنیت

و چه خوب میشود وقتی مردی تمام مردانگیش را خرج امنیت زندگیش کند

و چه زیبا میشود وقتی زنی تمام زندگیش را خرج غرور امنیتش کند



تاريخ : پنجشنبه 11 اردیبهشت1393 | 15:54 | نویسنده : رز سرخ |

 

اينجا قطب است !

شايد از قطب هم سردتر ...

مردماني كه دلشان سخت سرد و بي بخار شده است ...

چشماني كه محبت را به شهوت فروخته اند ...

و دستاني كه اگر هم دستگيري كنند بي دليل نميكنند ...

شايد اين روزها همه با خود اين جملات را زمزمه ميكنيم

اما

يك چيز مي ماند :

من ميدانم كه به اندازه ي اين سرما ، آنطرفتر آتش محبتي شعله ور است

ميدانم كه به ازاي هر جنگي ، صلحي برپاست

ميدانم خدايي آن بالا نشسته كه نگهباناني بر زمين گماشته تا تو را دست گيري كنند ، وسيله هايي كه لحظه به لحظه زندگي به تو ميدهند ...

آرام باش !

سخت از لطف بي كران آرام باش ، كه آرام سختي ها را پذيرا باشي



تاريخ : شنبه 6 اردیبهشت1393 | 14:54 | نویسنده : رز سرخ |

 

حرفی ، گپی ، فحشی ، غم انگیزی ، بگو بانو !

آیا تو هم همواره می سوزی ؟ بگو بانو !

 مشتاق مردن منی ؟ لب بسته ای ؟ عزیز !

یا عاشق برفی و پاییزی ؟ بگو بانو !

 لم داده ای در پشت بغض پنجره انگار

به رفتنم چشم از چه می دوزی ؟ بگو بانو !

 اشکی که از چشم تو می ریزد ، خودم دیدم

شاید که داری مزه می ریزی بگو بانو !

 این سال ها را با سکوت تو به سر کردم

یک امشبی گپی بزن ، چیزی بگو ، بانو !!!



تاريخ : دوشنبه 25 فروردین1393 | 17:21 | نویسنده : رز سرخ |

 

بیخودی خندیدیم که بگوییم دلی خوش داریم بیخودی حرف زدیم که بگوییم زبان هم داریم

و قفس هامان را زود زود رنگ زدیم و نشستیم لب رود و به آب سنگ زدیم

ما به هر دیواری آینه بخشیدیم که تصور بکنیم یک نفر با ما هست

ما زمان را دیدیم خسته در ثانیه ها باز با خود گفتیم شب زیبایی هست

بیخودی پرسه زدیم صبحمان شب بشود بیخودی حرص زدیم سهممان کم نشود

ما خدا را با خود سر دعوا بردیم و قسم ها خوردیم ما به هم بد کردیم ما به هم بد گفتیم

بیخودی داد زدیم که بگوییم توانا هستیم

بیخودی پرسیدیم حال همدیگر را که بگوییم محبت داریم

بیخودی ترسیدیم از بیان غم خود و تصور کردیم که شهامت داریم

ما حقیقت را زیر پا له کردیم و چقدر حظ بردیم که زرنگی کردیم

روی هر حادثه ای حرفی از پول زدیم

از شما میپرسم  ما که را گول زدیم ؟



تاريخ : دوشنبه 25 فروردین1393 | 17:12 | نویسنده : رز سرخ |

 

مجنون گر ز آتش لیلی سرخ است

یا لاله اگر به هر دلیلی سرخ است

شرح دل ما حیف است که پنهان باشد

این صورت ما به ضرب سیلی سرخ است



تاريخ : دوشنبه 25 فروردین1393 | 16:59 | نویسنده : رز سرخ |

از پدری پرسیدند آیا درست است که میگویند " زمانی خواهد رسید که پسر ها بزرگتر از پدرشان خواهند شد ؟ " گفت : اتفاقا این موضوع سخت ذهن مرا به خود مشغول داشته است . البته کاری به استعداد و نبوغشان ندارم منظور من سن و سال آنهاست ! پرسیدند : به چه دلیل ؟ گفت : به این دلیل که برایتان شرح خواهم داد : وقتی ۳۰ ساله بودم فرزندمان متولد شد ، یعنی ۳۰ برابر او سن داشتم . وقتی ۲ ساله شد من ۳۲ سال داشتم ، یعنی ۱۶ برابر او سن داشتم . وقتی ۳ ساله شد من ۳۳ سال داشتم ، یعنی ۱۱ برابر او سن داشتم . وقتی ۵ ساله شد من ۳۵ سال داشتم ، یعنی ۷ برابر او سن داشتم . وقتی ۱۰ ساله شد من ۴۰ سال داشتم ، یعنی ۴ برابر او سن داشتم . وقتی ۱۵ ساله شد من ۴۵ سال داشتم ، یعنی ۳ برابر او سن داشتم . وقتی ۳۰ ساله شد من ۶۰ سال داشتم ، یعنی فقط ۲ برابر او سن داشتم . میترسم اگر به همین منوال پیش برود بزودی از من جلو بزند ؛ او بشود پدر من و من بشوم پسر او !!!



تاريخ : شنبه 9 فروردین1393 | 15:46 | نویسنده : رز سرخ |

 

 

 

بر سفره‌ی هفت سین نشستن نیکوست

هم سنبل و سیب و دود  کُندر خوشبوست

افسوس که هر سفره کنارش خالی ست

از پاره دلی گمشده یا همدم و دوست



تاريخ : پنجشنبه 29 اسفند1392 | 16:22 | نویسنده : رز سرخ |



تاريخ : یکشنبه 11 اسفند1392 | 23:54 | نویسنده : رز سرخ |

به يک‏جايي از زندگي که رسيدي ، مي فهمي اوني که زود ميرنجه زود ميره ، زود هم برميگرده . ولي اوني که دير ميرنجه دير ميره ، اما ديگه برنميگرده ...

به يک‏جايي از زندگي که رسيدي ، مي فهمي رنج را نبايد امتداد داد بايد مثل يک چاقو که چيزها را مي‏بره و از ميانشون مي‏گذره از بعضي آدم‏ها بگذري و براي هميشه قائله رنج آور را تمام کني ...

به يک‏جايي از زندگي که رسيدي ، مي فهمي بزرگ ترين مصيبت براي يک انسان اينه که نه سواد کافي براي حرف زدن داشته باشه نه شعور لازم براي خاموش ماندن ...

به يک‏جايي از زندگي که رسيدي ، مي فهمي مهم نيست که چه اندازه مي بخشيم بلکه مهم اينه که در بخشايش ما چه مقدار عشق وجود داره ...

به يک‏جايي از زندگي که رسيدي ، مي فهمي شايد کسي که روزي با تو خنديده رو از ياد ببري ، اما هرگز اوني رو که با تو اشک ريخته ، فراموش نمی کني ...

به يک‏جايي از زندگي که رسيدي ، مي فهمي توانايي عشق ورزيدن ، بزرگ ترين هنر دنياست ...

به يک‏جايي از زندگي که رسيدي، مي فهمي از درد هاي کوچيکه که آدم مي ناله ، ولي وقتي ضربه سهمگين باشه ، لال مي شه ...

به يک‏جايي از زندگي که رسيدي ، مي فهمي اگر بتوني ديگري را همونطور که هست بپذيري و هنوز عاشقش باشي ، عشق تو کاملا واقعيه ...

به يک‏جايي از زندگي که رسيدي ، مي فهمي هميشه وقتي گريه مي کني اوني که آرومت ميکنه دوستت داره اما اوني که با تو گريه ميکنه عاشقته ...

به يک‏جايي از زندگي که رسيدي ، مي فهمي کسي که دوستت داره ، همش نگرانته ، به خاطر همين بيشتر از اينکه بگه دوستت دارم ميگه مواظب خودت باش ...

و بالاخره خواهي فهميد که :

هميشه يک ذره حقيقت پشت هر"فقط يه شوخي بود" هست .

يک کم کنجکاوي پشت "همين طوري پرسيدم" هست .

قدري احساسات پشت "به من چه اصلا" هست .

مقداري خرد پشت "چه ميدونم" هست .

و اندکي درد پشت "اشکالي نداره" هست .

 



تاريخ : شنبه 10 اسفند1392 | 14:13 | نویسنده : رز سرخ |



تاريخ : دوشنبه 28 بهمن1392 | 15:31 | نویسنده : رز سرخ |

کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم

اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم

کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود

کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند

کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم

کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود

کاش قلبها در چهره بود

اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد

و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم

سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست

سکوتی را که یک نفر بفهمد بهتر از هزار فریادی است که هیچ کس نفهمد

سکوتی که سرشار از ناگفته هاست

ناگفته هایی که گفتنش یک درد و نگفتنش هزاران درد دارد

دنیا را ببین… بچه بودیم از آسمان باران می آمد

بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!

بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن

بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه

بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم

بزرگ شدیم تو خلوت

بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست

بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه

بچه بودیم همه رو 10 تا دوست داشتیم

بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم

بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن

بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه

کاش هنوزم همه رو به اندازه همون بچگی 10 تا دوست داشتیم

بچه که بودیم اگه با کسی دعوا میکردیم 1 ساعت بعد از یادمون میرفت

بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم

بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم

بزرگ که شدیم حتی 100 تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه

بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود

بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه

بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود

بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم

بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردیم

بزرگ که شدیم همش تو خیالمون بر میگردیم به بچگی

بچه بودیم درد دل ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند

بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به كسی می گوییم… هیچ كس نمی فهمد

بچه که بودیم دوستیامون تا نداشت

بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره

بچه که بودیم بچه بودیم

بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم ... هیچ دیگه همون بچه هم نیستیم

ای کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم و همیشه بچه بودیم



تاريخ : شنبه 26 بهمن1392 | 14:20 | نویسنده : رز سرخ |

 

 

من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من …
من خودم بودم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزید …
من دنبال نگاهی بودم که مرا از پس آن سادگی ام می فهمید …
و خدا میداند سادگی از ته دل بستگی ام پیدا بود ...



تاريخ : پنجشنبه 24 بهمن1392 | 16:37 | نویسنده : رز سرخ |

لیک . . . چون این دم گذرد

 پس اگر می گریم . . . گریه ام بی ثمر است

اگر می خندم . . . خنده ام بیهوده است

لحظه ها می گذرد . . . آنچه بگذشت نمی آید باز

لحظه ای هست . . . که هرگز دیگر نتواند شد آغاز



تاريخ : پنجشنبه 3 بهمن1392 | 23:0 | نویسنده : رز سرخ |

همین که هستی
همین که لابلای کلماتم
نَفَس میکشی
راه میروی
در آغوشم میگیری
همین که پناه ِ واژه هایم شده ای
همین که سایه ات هست
همین که کلماتم از بی "تو"یی
یتیم نشده اند
کافی‌ست برای یک عمر آرامش ؛
باش
حتی همین قدر دور
حتی همین قدر دست نیافتنی



تاريخ : سه شنبه 26 آذر1392 | 0:5 | نویسنده : رز سرخ |

ببین تمام من شدی اوج صدای من شدی ، بت منی شکستمت وقتی خدای من شدی

ببین به یک نگاه تو تمام من خراب شد ، چه کردی با سراب من که قطره قطره آب شد

به ماه بوسه میزنم به کوه تکیه میکنم ، به من نگاه کن ببین به عشق تو چه میکنم



تاريخ : شنبه 18 آبان1392 | 15:37 | نویسنده : رز سرخ |

سنگین كام می گیری مرد...
گم كردن خاطراتی كه پی اش میگردی تقصیر ریه های تو نیست...
دود كن كسانی كه باعث سنگینی كام سیگارت شده اند...
آنها لیاقت آن خاطرات را ندارند...!



تاريخ : سه شنبه 7 آبان1392 | 0:9 | نویسنده : رز سرخ |

عشق نامرئی

” جان بلانکارد ” از روی نیمکت برخاست لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد . او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ . از سیزده ماه پیش دلبستگی‌اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی در فلوریدا, با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود, اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشتهایی با مداد, که در حاشیه صفحات آن به چشم می‌خورد .دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت در صفحه اول ” جان” توانست نام صاحب کتاب را بیابد: “دوشیزه هالیس می نل” . با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.
” جان ” برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او درخواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد . روز بعد جان سوار کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود .در طول یکسال و یک ماه پس از آن , آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند . هر نامه همچون دانه ای بود که بر خاک قلبی حاصلخیز
فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد .

” جان ” درخواست عکس کرد ولی با مخالفت ” میس هالیس ” روبه رو شد . به نظر هالیس اگر ” جان ” قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد . ولی سرانجام روز بازگشت ” جان ” فرارسید آن ها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند : ۷ بعد الظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک . هالیس نوشته بود : تو مرا خواهی شناخت از روی گل سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت .
بنابراین راس ساعت ۷ بعدالظهر ” جان ” به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود . ادامه ماجرا را از زبان خود جان بشنوید :
” زن جوانی داشت به سمت من می‌آمد, بلند قامت و خوش اندام, موهای طلایی‌اش در حلقه‌های زیبا کنار گوش‌های ظریفش
جمع شده بود , چشمان آبی رنگش به رنگ آبی گل ها بود , و در لباس سبز روشنش به بهاری می مانست که جان گرفته باشد . من بی اراده به سمت او قدم برداشتم , کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد . اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد , اما به آهستگی گفت ” ممکن است اجازه دهید عبور کنم ؟ ” بی‌اختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم ودر این حال میس هالیس را دیدم . تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود زنی حدودا ۴۰ ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود . اندکی چاق بود و مچ پایش نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند
دختر سبز پوش از من دور می شد , من احساس
کردم که بر سر یک دوراهی قرارگرفته ام . از طرفی شوق وتمنایی عجیب مرا به سمت آن دختر سبز پوش فرا میخواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنای واقعی کلمه مسحور کرده بود , به ماندن دعوتم می کرد .
او آن جا ایستاده بود با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید وچشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید . دیگر به خود تردید راه ندادم . کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد , از همان لحظه فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود , اما چیزی به دست آورده بودم که ارزشش
حتی از عشق بیشتر بود , دوست گرانبهایی که می توانستم همیشه به آن افتخار کنم .

به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم . با این .وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم .
من ” جان بلانکارد
” هستم و شما هم باید دوشیزه می نل باشید . از ملاقات شما بسیار خوشحالم . ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت: فرزندم من اصلا متوجه نمی‌شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست . او گفت که این فقط یک امتحان است !



تاريخ : سه شنبه 30 مهر1392 | 1:15 | نویسنده : رز سرخ |

دیدی که سخــــت نیســـــت
تنها بدون مــــــــــن ؟!!
دیدی صبح می شود
شب ها بدون مـــــــــن !!
این نبض زندگی بــــــــی وقفه می زند…
فرقی نمی کند
با مــــــن …بدون مــــــن…
دیــــــروز گر چه ســـــــخت
امروزم هم گذشت …!!!
طوری نمی شود
فردا بدون مــــــن !!!

 

گویند که دوزخی بود عاشق و مست
گویند کسان بهشت با حور خوش است
من میگویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست از ان نسیه بدار
که آواز دهل شنیدن از دور خوش است
این می چه حرامی است که عالم همه زان مینوشند
یک دسته به نابودی نامش کوشند
آنان که بر عاشقان حرامش کردند
خود خلوت از آن پیاله ها مینوشند

 



تاريخ : سه شنبه 30 مهر1392 | 0:52 | نویسنده : رز سرخ |

شهر من اینجا نیست !
اینجا…
آدم که نه!
آدمک هایش , همه ناجور رنگ بی رنگی اند!
و جالب تر !
اینجا هر کسی
هفتاد رنگ بازی میکند
تا میزبان سیاهی دیگری باشد!
.
شهر من اینجا نیست!
اینجا…
همه قار قار چهلمین کلاغ را
دوست می دارند!
و آبرو چون پنیری دزدیده خواهد شد!
.
شهر من اینجا نیست!
اینجا…
سبدهاشان پر است از
تخم های تهمتی که غالبا “دو زرده” اند!
.
من به دنبال دیارم هستم,
شهر من اینجا نیست…شهر من گم شده است!



تاريخ : چهارشنبه 24 مهر1392 | 2:11 | نویسنده : رز سرخ |



تاريخ : دوشنبه 22 مهر1392 | 16:45 | نویسنده : رز سرخ |

خرابم ...
خراب!!!!
به اندازه پلیسی که...
متهمش...
"رفیقش " باشه...

 

ما بهم نمیرسیم

اما بهترین غریبه ات می مانم
که تو را
همیشه دوست خواهد داشت...

 

ﻣﻦ ...
ﺑﺎ ﺗﻮ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﻭ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﻢ
ﻣﻦ ...
ﺑﺎ ﺗﻮ ﺭﺍﻩ ﻣﯽ ﺭﻭﻡ ﻭ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﻢ
ﻭﺯ ﺷﻮﻕ ﺍﯾﻦ ﻣﺤﺎﻝ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﻢ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺗﻮست
ﻣﻦ ﺟﺎﯼ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻦ ...
پروﺍﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ !!!

 



تاريخ : دوشنبه 22 مهر1392 | 16:22 | نویسنده : رز سرخ |

عشق اول هیچ وقت فراموش نمیشه

چون اولین حسه كه تنهاییتو پر كرده

چون قلبت اولین تلنگر رو خورده

مثه روز اول مدرسه ...

هیچ كس اولین روز مدرسشو فراموش نمیكنه



تاريخ : دوشنبه 22 مهر1392 | 14:46 | نویسنده : رز سرخ |

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد



تاريخ : دوشنبه 22 مهر1392 | 2:14 | نویسنده : رز سرخ |

من دلم میخواهد ساعتی غرق درونم باشم
عاری از عاطفه ها
تهی از موج وسراب
دورتر از رفقا
خالی از هرچه فراق
من نه عاشق هستم
ونه محتاج نگاهی که بلغزد برمن
من دلم تنگ خودم گشته و بس....

 

یک آدم هایی هستند که ...
وقتی شادی کنارت نیستند ،چون حسودند ...
وقتی غمگینی در آغوشت نمی گیرند،چون خوشحالند ...
وقتی مشکل داری به ظاهر همدردند امادر واقع بی خیال تو هستند...
اما ...
وقتی مشکل دارند با تو خیلی مهربونند،خیلی ...
اینها "بدبخت ترین" انسانهای روی زمینند...

 

انسان پدیده ای غریب است : به فتح هیمالیا می رود
به کشف اقیانوس آرام دست میابد ، به ماه و مریخ سفر می کند
تنها یک سرزمین است که هرگز تلاش نمی کند آن را کشف کند
و آن دنیای درونی وجود خود است



تاريخ : دوشنبه 22 مهر1392 | 2:3 | نویسنده : رز سرخ |

سلام وخوش آمدید



تاريخ : شنبه 20 مهر1392 | 3:21 | نویسنده : رز سرخ |
 

نیوتن اگـــر جاذبه را درســت می فــهمید ...
معشوقه اش از درخت متنفر نبــــود و در دفتـر خاطـــراتش نــمی نوشت :اشک هــــای من هم به زمین می افتــــاد امـا ...
تو سیـــب را ترجیــــح دادی ...!!!



تاريخ : شنبه 20 مهر1392 | 3:20 | نویسنده : رز سرخ |

آدم های ساده را دوست دارم ! همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند!
همان ها که برای همه لبخند دارند!
همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند!
آدم های ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعت ها تماشا کرد ! 
عمرشان کوتاه است!!
آدم های ساده را دوست دارم!
بوی ناب “ آدم ” می دهند .



تاريخ : جمعه 19 مهر1392 | 1:16 | نویسنده : رز سرخ |

می گویند قلب هر کس به اندازه ی مشت بسته ی اوست اما من قلبهایی را دیده ام که به اندازه دنیایی از محبت عمیقند. دلهای بزرگی که هیچگاه در مشتهای بسته جای نمی گیرند ؛ مثل غنچه ای با هر تپش شکفته می شوند. دلهای بزرگی که مانند کویر نامحدودند و تشنه اند تا اینکه ابر محبت ببارد.
در عوض دلهایی هم هستند که حتی از یک مشت بسته کوچک هم کوچکترند ؛ دلهایی که شاید وسیع هم بتوانند باشند اما بیش از یک بند انگشت هم عمق ندارند و تو هرگاه خواستی بدانی قلبت چقدر بزرگ است به دستت نگاه کن وقتی که “مهربانی” را به دیگران تعارف می کنی …



تاريخ : پنجشنبه 18 مهر1392 | 1:25 | نویسنده : رز سرخ |

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد ، واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود: برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.

 



تاريخ : پنجشنبه 18 مهر1392 | 0:54 | نویسنده : رز سرخ |
  • پیام کوتاه
  • سماق